معرفی وبلاگ
خداوندا؛ ميخواهم هماني شوم كه تو خواهي / نه هماني كه شوي برايم و من ميخواهم ! / خواهان آنم كه شوم برايت و تو خواهي / خواست من همان شود كه تو ميخواهي............................. *************************** منم آن شاعر تواب كه در آخر عمر / روي قله ي پر از قافيه ها / و تو مسجدي پر از خاطره ها / گاهي سجده و گاهي يه نيم نگاه / و بدنبال پر از حساي خوب / با لغاتي كه نشان دهد يادي به اوست / بنويسم شعري نو رو چكنويس / تا خدا گويد : تو اي بنده من / تو در اين جاي قدمگاه / فقط از ما بنويس ( تنظيم: داريوش دوسراني )
دسته
جبهه و سنگر
محرم و صفر
حرفهای دین 3
راه ولایت
ادبستان
معلم و آموزه هایش
نماز ستون دین
رایانه، موبایل و فنی
حرفهای دین 2
حرفهای دین 1
هنر زنان ایرانی
دل نوشته ها : 2
پزشکی و سنتی
فرهنگی و آموزشی
دل نوشته ها : 1
سیر و سیاحت
خبر و ورزش
از هر دری سخنی
لینکستان
دنیای SMS
بیمه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 68117
تعداد نوشته ها : 145
تعداد نظرات : 165
Rss
طراح قالب


بنام خدایی که هر چه آفرید

تنها برای انسان روی زمین آفرید


قسم به عشق

 قسم به مهربانی

 قسم به نگاه عاشقانه 

قسم به حرف صادقانه

 قسم به هر کار عارفانه

 قسم به آنچه که ما را به هم نزدیک می کند

 قسم به آنچه که ببخشائیم هم را

 قسم به آنچه که بگیریم دست هم را

 قسم به هر جایی که هستیم به یاد هم بمانیم

 قسم به آنچه که دلهایمان را به همدیگر هدیه دهیم

 قسم به آنچه که از خشم بگریزیم

 قسم به روزهایمان

 قسم به شب هایمان

 قسم به خورشید که به ما زندگی می دهد

 قسم به ماه که شبها کنار هم بمانیم

 قسم به زمین که غیر از آن جایی نداریم

 قسم به درخت که شادابی را برای ما می آورد

 قسم به هوای پاک که اگر نبود دیگر زنده نبودیم

 قسم به خودمان که همه اینها را ارزش بگذاریم

 و قسم به خدایمان که غیر از او دیگر خدایی نداریم

 زیرا او بخشنده و مهربان است

 و ما را نیز آفرید که از یاد او غافل نمانیم

 

شعر از: داریوش دوسرانی


دسته ها :
يکشنبه 17 11 1395 16:14



سایت خبری عصر ایران

کد خبر۵۳۷۵۷

تاریخ انتشار خبر۰۲:۰۲ - ۰۷ دی ۱۳۹۵ 27 December 2016


برای سربازی که فداکاریش ماندگار شد


سیدمحمد باختر مثل یک قهرمان در بازگشت به زادگاهش مورد استقبال همشهریان کُرد زبانش قرار گرفت که به او لقب «قهرمان» و « سفیر مهربانی» دادند.


عصرایران؛ اشکان امیدوار - تابستان امسال واژگونی اتوبوس حامل سربازان پادگان «صفر پنج» کرمان نزدیک به 20 کُشته و دهها زخمی بر جای گذاشت. قلب میلیون ها ایرانی در سوگ پسرهایی که آماده بودند برای وطن «سر» ببازند به درد آمد.


سربازها به یکباره تیتر نخست اخبار شدند. همان سربازهایی که با سرهای تراشیده هر روز از کنارشان رد می شدیم. همان سربازهایی که شب ها وقتی ما آرام می خوابیم آنها با چشم هایی باز و اسلحه ای در آغوش فشرده، در برجک های نگهبانی لب مرز بیدارند. زخم دردناکی بود که هنوز التیام نیافته است.


زمستان هم با خبری در مورد یک سرباز آغاز شد. خبرگزاری ها از سرباز 19ساله مریوانی اهل روستای هانه شیخان نوشتند که در پادگان عجب‌شیر هنگام تلاش برای خارج کردن سگ گیر کرده وسط سیم خاردار با انفجار مین روبرو شد و پای راستش را از دست داد.


فعالان محیط زیست در ستایش این اقدام فداکارانه و انسانی به بیمارستان محل بستری شدن او هجوم آوردند، به ملاقاتش رفتند و تحسین های بسیاری نثارش کردند. معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان حفاظت محیط زیست با او تماس گرفت و قدردانی کرد. حالا سیدمحمد باختر مثل یک قهرمان در بازگشت به زادگاهش مورد استقبال همشهریان کُردزبانش قرار گرفت که به او لقب «قهرمان» و «سفیر مهربانی» دادند.


اینکه یک جوان تا زمانی که زنده است بدون یک عضو کلیدی زندگی کند دردناک است. حتماً هستند کسانی که با ناراحتی خطابش قرار خواهند داد که برای چه؟ حالا یک سگ لای سیم خاردار می مُرد چقدر مهم بود؟ پاسخ محمد در مرور زمان شاید فرق کند. مهم این است که حالا نام او با تحسین همراه است. سربازی که فداکاری اش  به گونه ای دیگر ماندگار شده است. 


زمانی در جنوب ایران با یک شرکت چند ملیتی کار می کردم. روزی یکی از مهندس های لهستانی پروژه از من پرسید شما ایرانی ها چرا اینقدر با سگ ها دشمنی دارید؟ دلیلش هم این بود که هر روز در جاده آسفالته بین شهرهای جنوب جسد سگ هایی را می دید که راننده های عبوری زیر گرفته بودند. می گفت چرا اینقدر تند می روید که سگ فرصت نمی کند حتی از عرض باریک جاده فرار کند؟ اگر دشمن شان نبودید زیرشان نمی گرفتید!


جواب چندانی نداشتم چون دشمنی بعضی از راننده ها و کارگرهای پروژه را با سگ ها دیده بودم،  سنگ زدنشان وحتی تلاش برای زیر گرفتن شان با ماشین های غول پیکر شرکت! نصحیت هم فایده ای نداشت.


توجه  به حق و حقوق حیوانات عمر زیادی در ایران ندارد. سالها حتی برخی مقاومت می کردند که نباید از «حقوق حیوانات» حرفی زده شود و انجمنی برای آن پا بگیرد. حامیان حقوق حیوانات اما حدیث و روایت و شعر مثال می زدند که بسیاری از بزرگان دین و عارفان با حیوانات و حتی سگ که نجس به شمار می رود مهربانی پیشه کرده اند.


شعرای پارسی گویی مانند سنایی، سعدی، مولوی و عطار حتی از سگ اصحاب کهف به نیکی یاد کرده اند که مظهر طلب و سلوک در مسیر حقیقت قلمداد شده و به عنوان موجودی که به واسطه یافتن گوهر حقیقت از مرتبه حیوانی به درجه راه یافتگان حق رسیده تحسین شده است.

 

سگ اصحاب کهف روزی چند        پی نیکان گرفت و مردم شد

 

اینکه امروز حیوانات هم دارای حقوقی هستند و آزار دادن آنها پیگرد قانونی دارد و خشم مردم را به همراه می آورد و نیکی کردن در حق این زبان بسته ها ارزش تلقی می شود را شاید بتوان گامی به سوی اخلاقی تر شدن انسان قلمداد کرد. سرباز وطن به واسطه تلاش برای نجات سگی که لای سیم خاردار گرفتار شده بخشی از سلامتی اش را از دست می دهد و مردم خیابان را به احترامش آذین می بندند. چنین اتفاقی در زمان شهادت محیط بانان هم رخ داد.


این شاید تجلی همان جمله ای باشد که می گویند بر سر در سرای ابوالحسن خرقانی نوشته شده بود:« هرکه در این سرای درآمد نانش دهید و از ایمانش نپرسید، چرا که آنکه به درگاه ایزد باریتعالی به جان ارزد، البته بر خان بوالحسن به نانی بیرزد ».


تمام موجودات آفریده های پروردگار هستند و در درگاه ایزد باریتعالی به جان می ارزند و آزار دادن شان شرط انصاف نیست. سپاس نثار سیدمحمد باختر که برای نجات یک آفریده خدا به «لایک» کردن بسنده نکرد و قدم پیش گذاشت. فداکاری او در درگاه پروردگار حتماً فراموش نمی شود.


**********************


سگ اصحاب کهف روزی چند

 پی نیکان گرفت و مردم شد

 حال اگر ما به اصطلاح آدم ها

 کار نیک انجام می دادیم

 از سگ اصحاب کهف نیز

 همگی نیک تر می گشتیم


 فقط چهار خط آخر شعر از:

 داریو ش دوسرانی (خودم)


**********************


با تشکر: داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

اینستاگرام: hichkasbamannist






دسته ها :
سه شنبه 7 10 1395 11:47




به آنهایی فکر کن

که در حال خروج از خانه گفتند :

روز خوبی داشته باش،

و هرگز روزشان شب نشد

 

به بچه هایی فکر کن

که گفتند: مامان زود برگرد،

و اکنون نشسته اند

و هنوز انتظار می کشند

 

به دوستانی فکر کن

که دیگر فرصتی

برای در آغوش کشیدن

یکدیگر ندارند و ای کاش زودتر

این موضوع را می دانستند


به افرادی فکر کن

که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه

روبروی هم می ایستند و بعد غرورشان

مانع عذرخواهی می شود،

و حالا دیگر حتی روزنه ای هم

برای بازگشت به همدیگر وجود ندارد

 

به افرادی فکر کن

که فرصت آخرین نگاه

و خداحافظی را نیافتند

و من برای تمام رفتگانی که

بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،

ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،

سوگواری می کنم

من برای تمام بازماندگانی که

غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند

که آن آخرین لبخند گرمی است

که به روی هم می زنند،

و اکنون دلتنگ رفتگان شان نشسته اند،

گریه می کنم

 

نترسید به افراد دور و بر خود فکر کنید

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،

فرصت را برای طلب بخشش مغتنم بشمارید،

در مورد هر کسی که در حقش

مرتکب اشتباهی شده اید

قدر لحظه هایتان را بدانید

حتی یک ثانیه را با فرض بر اینکه

آنها خودشان از دل شما خبر دارند

از دست ندهید؛

زیرا اگر آنها دیگر نباشند،

برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود!

 دیروز گذشته است و آینده ممکن است

هرگز وجود نداشته باشد،

لحظه حال خودتان را دریابید

چون همین لحظه تنها فرصتی است

برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانتان

پس اندکی فکر کن و بیاندیش


با تشکر: داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

اینستاگرام: hichkasbamannist



دسته ها :
سه شنبه 9 9 1395 16:15




شب بود و هوا سرد و برفی
پسرک در حالیکه پاهای برهنه‌اش را

روی برف جابجا می‌کرد

تا سرمای برف کف پیاده‌رو کمتر آزارش بدهد

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه

و به داخل نگاه می‌کرد
در نگاهش چیزی موج می‌زد،

انگاری که با نگاهش، نداشته‌هایش را

از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هایش آرزو میکرد
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت

و بعد رفت داخل فروشگاه و سپس چند دقیقه بعد
در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم،

کفش ها را به ‌او داد

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


با تشکر: داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

اینستاگرام: hichkasbamannist




دسته ها :
سه شنبه 9 9 1395 15:26



جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین

و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند

عشق می ورزیدند و محبت می کردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا اینکه پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق می زدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

او همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر

حرام کرد! آرزوهایی که حرام شدند

 

گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم،

آرزوهای دیروزمان هستند


با تشکر: داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

اینستاگرام: hichkasbamannist



دسته ها :
سه شنبه 9 9 1395 13:12



زلیخا مغرور قصه اش بود

زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید

 

زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت:

 

رونق این قصه؛ همه از من است، این قصه بوی زلیخا می دهد

کجاست زنی که چون منی شایسته عشق پیامبری باشد

تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟


قصه، دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت:

 

بس است، زلیخا! بس است

از قصه پایین بیا، که این قصه اگر زیباست،

نه به خاطر تو، که زیبایی همه از یوسف است

 

زلیخا گفت:


من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است

عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند

 

قصه گفت:

 

نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی

تو همانی که بر عشق چنگ انداختی

تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی

تو آمدی و قصه بوی خیانت گرفت

بوی خدعه و نیرنگ

از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی

 

زلیخا گریست و از قصه بیرون رفت

 

خدا گفت:

 

زلیخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زلیخاست

و هر روز هزار ها پیراهن پاره می شود از پشت

اما زلیخایی باید، تا یوسف، زندان بر او برگزیند

و قصه را و یوسف را، زیبایی همه این بود

زلیخا برگرد!


با تشکر: داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

اینستاگرام: hichkasbamannist



دسته ها :
سه شنبه 9 9 1395 12:31



به نام خداوندی که عشق ورزیدن را

با امید به بنده اش داد


پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت

 

دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را تو سزاوار نیستی، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد، تو همانی هستی که بر کشتی پدرت سوار نشدی، خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را به پدرت پشت کردی و به پیمان و پیامش نیز، غرورت ترا غرقت کرد، دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها

 

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شودخدا را خالصانه تر صدا می زند؛ تا آن که بر کشتی سوار است، من خدایم را لابه لای توفان یافتم و در دل مرگ و سهمگینی سیل

 

دختر هابیل گفت: ایمان پیش از واقعه به کار می آید، در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی؛ هر کفری بدل به ایمان می شود، آن چه تو به آن رسیدی؛ ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست

 

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند در امن بوده اند و خدایی کجدار و مریز دارند؛ که به بادی ممکن است از دستشان برود، من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم، خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آ ن را از کفم نمی برد

 

دختر هابیل گفت : باری، تو سر کشی کردی و گناهکاری؛ گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد

 

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد؛ شاید آن خدا که مجال سر کشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!

 

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید، شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد؛ اما نام عصیان تو دلیری نبود؛ دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر، مجال آزمون و خطا این همه نیست

 

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن، به شاخه های؛ پیش از آن که دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد، گاهی برای رسیدن به خدا از پل گناه باید گذشت؛ من این گونه به خدا رسیده ام، راه من اما راه خوبی نیست، راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!

 

پسر نوح این را گفت و رفت

 

دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟


با تشکر : داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

ایسنتاگرام: hichkasbamannist



دسته ها :
سه شنبه 9 9 1395 11:45



بسمه تعالی

 

به نام خداوندی که نگاه باطن به ما داد

تا ما درک کنیم در باطن دیگران چه می کذرد

 

انیشتین می‌گوید : آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند.

                                                                          
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت)

احتمــالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:

 

اگـر می‌خواهید در زندگی و روابــط شخصی‌تان

تغییرات جزیی به وجـــود آورید به گرایـــش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛

امــــا اگر دلتان می‌خواهـــد قدم‌های کوانتومی برداریــد

و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید          

باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید

 

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:

 

صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم

 

تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند

و یا سرشان به چیزی گرم بود

و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود

تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد

و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند

و مدام به طرف همدیگر چیزی پرتاب می‌کردند

یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد

و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید

و خلاصه اعصاب همه‌ ما توی اتوبوس خرد شده بود

اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،

اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود

 

بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم:

آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همـه راآزار می‌دهند.

شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟

 مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد،

کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت:

بله، حق با شماست و واقعاً متاسفم

راستش ما داریم از بیمارستان برمی‌گردیم که همسرم،

مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است

من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم

نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم

و و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد

 

با تشکر : داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

ایسنتاگرام: hichkasbamannist

 


دسته ها :
شنبه 22 8 1395 17:27



یکشنبه 25 مهر 1395ـ 14 محرم 1438ـ 16 اکتبر 2016 ـ سال نود و یکم ـ شماره 22656


یادگار گرامی امام ---››› کمک به انسانها رنگ و نژاد نمی شناسد


یادگار گرامی امام، درگذشت یک آتش نشان فداکار را تسلیت گفتند.

 به گزارش پایگاه اطلاع رسانى و خبرى جماران،

حجت الاسلام والمسلمین سید حسن خمینى درصفحه اینستاگرام خود نوشت:

جان باختن یکى ازآتش نشانان عزیزمان را به خانواده وهمکاران ایشان تسلیت عرض مى نمایم.

چنانکه نوشته اند حادثه که درهفته قبل رخ داده،

ازاین قرار بوده که پس ازریزش چاه در تونل مترو،

آتش نشان سه ایستگاه راهى محل مى شوند.

مشخص مى شود که کارگرى افغانى داخل چاه گرفتار شده است.

وقتى یکى از آتش نشانان به نام مهدى حاجى پور34 ساله داخل چاه مى شود

دیواره بار دیگر ریزش می کند.

او را خارج مى کنند ولى على رغم تلاش پزشکان و امدادگران، جان به جان آفرین تسلیم مى کند.

به گفته سخنگوى سازمان آتش نشانى، براثر ریزش دیواره چاه، کارگرافغان نیز جان مى بازد.

این حادثه تلخ داراى جهتى انسانى واخلاقى است.

کمک به انسانها رنگ و قوم و قبیله نمى شناسد.

انسان به حکم قرآن داراى کرامت است و پاسداشت جان او نیز از همین ارزش سرچشمه مى گیرد.

و دراین میان کارآتش نشانان از اهمیت خاصى برخوردار است.

سالهاى قبل نیز یکى از ایشان ماسک تنفسى خود را در میان دود وآتش

به کودکى داد و خود جان باخت تا به ما نشان دهد

ارزشهایى فراتراز آنچه روزهاى خود را درگیرآن کرده ایم، هم وجود دارد.

برادرمان مرحوم مهدى حاجى پور را از نزدیک نمى شـــناختم

ولى ناگزیرازاداى احترام به او و به همه فرزندان غیورایران در سازمانهاى آتش نشانى هستم.

سال قبل فرزند یکى ازمهاجرین افغان درکشورما به قتل رسید.

آن روز به عنوان ایرانى احساس شرم کردم

و امروز یکى از فرزندان ایران در راه نجات یک برادر افغان جان باخت

و من به عنوان یک ایرانى احساس افتخار می کنم.

 

با تشکر: داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

اینستاگرام: @hichkasbamannist



دسته ها :
يکشنبه 25 7 1395 15:50



بسمه تعالی


بنام خداوندی که همه ما را به سمت حسین هدایت نمود

تا صبر و استقامت ایشان را آنگونه که او می خواهد بیاموزیم

نه آنگونه که از خود آموخته ایم


مصاحبه قسمت دوم محمد باعزم از بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان با دکتر رجبی دوانی

تاریخ: یکشنبه 1395/7/18

                                             

در قسمت دوم مصاحبه با دکتر رجبی دوانی نحوه شهادت شش ماهه حضرت ابی عبدالله الحسین  سوال شد.


آیا حضرت امام حسین علیه السلام با بالا بردن علی اصغر، تقاضای آب کردند؟ نحوه شهادت علی اصغر علیه السلام همان گونه است که در نقل ها آمده است؟


در مورد شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام باید گفت که دو نقل وجود دارد. یک نقل در مقتل خوارزمی است که امام حسین علیه السلام از خیمه خود شنید که این طفل از تشنگی هلاک می شود اگر امکان دارد برای او آبی آورده شود، که امام حسین علیه السلام او را جلوی لشگر دشمن آورد و فرمودند اگر با من سر جنگ دارید این طفل چه گناهی دارد که تشنه است؟ در این هنگام حرمله او را هدف تیر خود قرار داد و به شهادت رساند.


اما نقل معروف تر این نیست که بقیه منابع ذکر کرده اند بلکه این است که حضرت امام حسین علیه السلام در کنار خیام به حضرت زینب علیهاالسلام فرمود این طفل مرا بیاورید تا با او وداع کنم و از مادر کودک نمی خواهد که مبادا انقلابی صورت بگیرد.


امام در حال بوسیدن کودک بود که حرمله گلوی حضرت علی اصغر را هدف قرار داد. و طوری شد که آسیب جدی به طفل رسید و گفته شده است که کودک ذبح شد و کودک آسیب بسیار شدیدی می بیند و امام در آن لحظه دعا می کند که خدایا این قربانی را از ما بپذیر، و بعد در پشت خیمه گاه قبری را با غلاف شمشیر کندند و نماز خواندند و پیکر ایشان را دفن کرد. این نقل مشهور و معروف است.


این اوجِ خباثتِ سپاه یزید لعنة الله علیه را می رساند.


او می توانست امام را هدف قرار دهد اما با این کار خواست داغی را بر دل امام حسین (ع) بگذارد.

                                                                                                

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

هیچکس حدس نمی زد که چنین سر برسد

پدرش زچیز زیادی نمی خواست، فرات

یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد؟

خون حیدر به رگش در تاب و تاب است

بگذارید علی اصغر به سن علی اکبر برسد

ای تیر خطا کن هدفت قلب رباب است

یا که حنجره ی سوخته ی تشنه آب است

کوتاه بیا سه شعبه ی تیر، کمی آرام

هوهو نکن، این شاپرکِ تب زده خواب است

او آب طلب کرده فقط، چیز زیادی نیست

گیرم که نداند!، ولی این چه جواب است؟


با تشکر: داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

اینسناگرام: @hichkasmannist

 


دسته ها :
يکشنبه 18 7 1395 11:25
X