معرفی وبلاگ
خداوندا؛ ميخواهم هماني شوم كه تو خواهي / نه هماني كه شوي برايم و من ميخواهم ! / خواهان آنم كه شوم برايت و تو خواهي / خواست من همان شود كه تو ميخواهي............................. *************************** منم آن شاعر تواب كه در آخر عمر / روي قله ي پر از قافيه ها / و تو مسجدي پر از خاطره ها / گاهي سجده و گاهي يه نيم نگاه / و بدنبال پر از حساي خوب / با لغاتي كه نشان دهد يادي به اوست / بنويسم شعري نو رو چكنويس / تا خدا گويد : تو اي بنده من / تو در اين جاي قدمگاه / فقط از ما بنويس ( تنظيم: داريوش دوسراني )
دسته
جبهه و سنگر
محرم و صفر
حرفهای دین 3
راه ولایت
ادبستان
معلم و آموزه هایش
نماز ستون دین
رایانه، موبایل و فنی
حرفهای دین 2
حرفهای دین 1
هنر زنان ایرانی
دل نوشته ها : 2
پزشکی و سنتی
فرهنگی و آموزشی
دل نوشته ها : 1
سیر و سیاحت
خبر و ورزش
از هر دری سخنی
لینکستان
دنیای SMS
بیمه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 106696
تعداد نوشته ها : 145
تعداد نظرات : 165
Rss
طراح قالب



من همانم، که ژنده پوشی ام


و جهان هست، آشیانه ام


من همانم، که گمنامی ام


و با مردمان، من نامی ام


من همانم، که مسکینی ام


و با دردهایم، تسکینی ام


من همانم، که درویشی ام


و با خورجینم، دنیایی ام


من همانم، که سرشاری ام


و با خشتی، در شادی ام


من همانم، که با خدایی ام


و  تنها او باشد، تنها دارائی ام


من همانم، که آخری ام


و آخر من، آخرتی ام

 

شعر از : داریوش دوسرانی (TAVABAM)



دوشنبه 8 6 1395 13:42

 

 

گفتند تلاش کن و من تلاش کردم

 

گفتند بیشتر تلاش کن و من بیشتر تلاش کردم

 

گفتند بیشتر از این تلاش کن و من باز بیشتر از این تلاش کردم

 

اما هیچیک از کسانی که در اطرافم بودند

 

و می دانستند که همه تلاشهایم بدست نامردانی پایمال شده است

 

و حقم را به ناحق خورده اند

 

نیامدند تا دفاع کنند و تنها با سکوتشان تنهایم گذاشتند

 

در حالیکه می دیدند دارم نابود می شوم

 

اما می گفتند به خدا توکل کن و خدا جای حق نشسته است

 

کاش خدا دلش به رحم می آمد و جایش را به حق میداد

 

تا ما هم به حقمان می رسیدیم


داریوش دوسرانی (TAVABA)

يکشنبه 10 5 1395 12:34

 

 

 

 

خیلی وقتها هست که نباید خودخواه بود و به بزرگان هم

دیگر امیدی نیست

اما من

به دنبال کسی می گردم که او مرا به کوچکتر از خودم وصل کند

 

 

 

 

 

سه شنبه 5 5 1395 11:57


یکی از راه رسید و من از بیراهه گریختم

نه او دانست که من کی هستم

و نه من دانستم که او کیست

نه او به سمت من آمد و نه من به سمت او

هر دو گریزان بوده ایم از هم

و این زندگی ما می باشد در این زمانه

شاید اینگونه خوش باشیم

و خوش باشید اِنْ شاءالله

 

داریوش دوسرانی (TAVABAM)


چهارشنبه 30 4 1395 17:58

وقتی می خواهم کودکیم را به یاد بیاورم

 

حس خوبی دارم اما از بزرگ بودنم پشیمانم

 

وقتی می خواهم بدانم که حالا در کجا قرار دارم

 

به یاد آسمان می افتم و مشتاقانه شوق پرواز دارم

 

شاید دیر به فکرش افتاده باشم و دلتنگ از همه کس

 

اما ما هم شاید روزی آدم بشویم تا دلها را تسخیر کنیم

 

تظنیم: داریوش دوسرانی (TAVABAM)

چهارشنبه 23 4 1395 11:19


به او گفتم: سرزمینی که در آن عشق موج می زند کجاست؟

 

او گفت: همینجاست.

 

گفتم: اما اینجا که کسی عاشق نیست!

 

گفت: پس تو هم عاشق نیستی...!!!

 

تنظیم: داریوش دوسرانی (TAVABAM)


چهارشنبه 23 4 1395 11:1

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

که تا نفس هست، عبد اویم همچنان

گر از این دنیا رَوم به آخرت، پرواز کنان

بار دیگر تا قیامت، عبد اویم همچنان

 

دین از سیاست جدا نیست. "حضرت امام خمینی (ره)"

جدایی دین از سیاست که توطئه دیرین دشمنان برای منزوی کردن اسلام و قرآن است, باید به شدت محکوم شود, و به میدان آمدن دین در همه کشورهای اسلامی در مقابله با سیاست های استعماری و استکباری, باید درس عمومی ملت های مسلمان شمرده شود. "مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای"

دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست. "شهید مدرس"

 

شعری با عنوان "همه یاران من"

 

در سر دارم، یاد نبی / آخرتم، مصطفوی

در دل دارم، عشق علی / آخر شدم، من حیدری

در لب دارم، خال خمین /  حالی دارم، مثل حسین

جایی دارم، بهشت برین / خاری دارم، در چشم کین

رئیس دارم، همچون رجا / دلی دارم، با او صفا

ادب دارم، از باهنر /  زیاد دارم، از این هنر

نشان دارم، از چمران / چریک شدم، با ایشان

نستوه دارم، از طالقان / اباذری، کلامشان

شعری دارم، از شهریار / هدیه داده، به کرار

بیاد دارم، عراقی بود / حسام او، آقائی بود

دکتر دارم، شریعت است / کتاب او، فاطمه است

استاد دارم، مطهریست / اندیشه هاش، به برتریست

دانش دارم، مفتح یست / دانشگاهی و حوزویست

عسگر دارم، با قاضی /  شهید شدش، با راضی

نماز دارم، از مدنی / با خطبه هاش، در صدفی

درسی دارم، از دستغیب / آموزه هاش، بدون عیب

نگین دارم، در صدوقی ست / ارزش او، به روشنی ست

اشرف دارم، اصفهانی / جسور بودش، هر زمانی

یاور دارم، که قدوسی ست / افکار او، به پاکی ست

نواب دارم، چون صفوی / محشور شود، با نبوی

میرزا دارم، در جنگل / بیزار باشد، از انگل

وکیل دارم، مدرس است / افتخارش، به مجلس است

امیر دارم، کبیر است / دشمن او، صغیر است

قلم دارم، از آوینی / یادش کنم، اینچنینی

الگو دارم، از تختی /  چون او شوم، به سختی

شهید دارم، فراوان /  نامی شدند، در ایران

یاران دارم، با ایمان /  با رهبرم، هم پیمان

 

قمه زن ها و روس ها

این مطلب را "کافه اندیشه" در تلگرام منتشر کرده است:

صد و سه سال پیش، در چنین روزی (دهم دی‌ماه ۱۲۹۰ خورشیدی)، شهید میرزاعلی‌‌آقا تبریزی، مشهور به ثقة الاسلام، در کنسول‌خانۀ روس به دار آویخته‌ شد؛ به جرم مخالفت با حضور قوای اشغالگر روس در آذربایجان. روز اعدام او و هفت‌تن دیگر از مشروطه‌‌خواهان، برابر بود با عاشورای ۱۳۳۰ قمری.

ثقة‌ الاسلام، افزون بر فعالیت‌های سیاسی و حمایت بی‌دریغ از مشروطه، در میان دانشمندان دینی عصر خود نیز جایگاهی بلند داشت. او را از پیشگامان نسخه‌‌شناسی و کتاب‌گزاری در ایران می‌دانند... .
ماجرای شهادت این روحانی بزرگوار، بسیار دلخراش است. «عصر روز نهم محرم ثقة الاسلام از خانه خود بیرون آمد تا به خانۀ دکتر علینقی‌خان برود. در ورودی کوچه، ودنسکی با یک افسر روسی از درشکه پایین آمد و پس از سلام به ثقة الاسلام گفت: کنسول روس سلام می‌رساند و می‌گوید جلسه‌ای در کنسول است. چند نفر دیگر هم هستند. شما هم تشریف بیاورید. ثقة الاسلام خواست با درشکۀ دیگری برود، ولی ودنسکی گفت این درشکه را کنسول فرستاده و بر این سوار شوید و ایشان را سوار بر آن درشکه کردند و به کنسول‌خانه بردند.

آن روز ضیاء العلما و صادق الملک و آقا محمدابراهیم تفقایچی و حسن قدیر و پسران علی سید را هم گرفته بودند... در باغ کنسول‌خانه، در روز دهم محرم، روس‌ها دستور دادند بر سر آنان ریخته، به کندن لباس‌های آنان پرداختند و جز پیراهن و زیرشلواری همه را از تنشان درآوردند. گویا شیخ سلیم ایستادگی می‌نماید. کریم سرخابی با قمه ضربه‌ای به بازوی او زد و او را زخمی کرد. ثقة الاسلام و برخی آهسته دعا می‌خواندند. ثقة الاسلام به همگی دلداری می‌داد و از هراس و غم ایشان می‌کاست. شیخ سلیم بی‌تابی‌ می‌کرد. ثقة الاسلام گفت: این بی‌تابی بهر چیست؟ ما را چه بهتر از این که در چنین روزی به دست دشمنان دین کشته شویم؟» 

 

در روز اعدام که مصادف با عاشورا هم بود، مشروطه‌‌خواهان تبریز، هر چه به مردم التماس کردند که بیایید امروز مقابل کنسول‌خانۀ روس عزاداری کنیم تا روس‌ها بترسند و روحانی فاضل و مجاهد شهر را اعدام نکنند، افاقه نکرد. یکی از مشروطه‌خواهان نزد سردستۀ مهم‌ترین هیئت قمه‌زنی تبریز رفت و گفت: روس‌ها بیشتر از ۲۰۰ تفنگ‌چی در تبریز ندارند. شما چندهزار نفرید. نگذارید این عالم جلیل‌القدر را بکشند. سردستۀ قمه‌زنان گفت:  آنها تفنگ دارند، آدم را می‌کشند.

سرانجام روس‌ها او و چند تن دیگر از مشروطه‌خواهان آذربایجان را به دار آویختند؛ در حالی که مردم شهر مشغول عزاداری و قمه ‌زنی برای امام حسین(ع) بودند.

بسمه تعالی

باید نگران روزی را باشیم که همین روسیه کنونی و کمونیسم سابق که امروزه روز اهدافش با اهداف کشورمان در منطقه گره خورده و حامی سوریه نیز شده است و اگر رقیب خود را که همان امپریالیسم جهان یعنی آمریکای جنایتکار را بتواند با کمک ما از میدان به در کند، آنوقت در همین کشورها که کشور ما نیز جزیی از آن خواهد بود چنان یکه تاری کند که جنایتهای تاریخ گذشته اش در برابرش هیچ خواهد بود و باز اینجا است که ما مسلمانان فهیم و هوشمند در جهت پیشبرد ایده هایمان که از حضرت اباعیدالله الحسین (ع) الگو گرفته ایم، دوباره همان راهی را طی کرده باشیم که نتیجه اش همین اعدام انسانهایی چون میرزاعلی‌‌آقا تبریزی، مشهور به ثقة الاسلام در کنسول خانه روس خواهد بود. چقدر خوب است که گاهی بیائیم خودمان را بهتر از اینی که فکر می کنیم و آگاهی داریم مطالعه ای داشته باشیم و بیش از آنچه که تصور می کنیم؛ به احوالات دیگران، مردم و کشورمان بیاندیشیم.

یادمان نرود این گفته را که شهید مطهری گفته بود:

کمونیسم و امپریالیسم مانند دو تیغه یک قیچی هستند، که گرچه در ظاهر با هم تضاد دارند، اما در واقع هر دو برای قطع یک ریشه به حرکت در می آیند، و این واقعیت را تاریخ معاصر به خوبی نشان داده است. به گمان من‌ وقت آن رسیده که ندای بازگشت به فرهنگ اصیل اسلامی نه تنها در جامعه ما که در سراسر کشورهای اسلامی طنین‌انداز شود و در آن صورت دور نخواهد بود که صدای شکستن زنجیرهای بندگی و بردگی را بشنویم و شاهد اقتدار دوباره‌ ملل مسلمان باشیم.

.

.

وقتی بی عدالتی وجود دارد، جرأت کن و اولین کسی باش که آنرا محکوم میکند.

وقتی زمانه سخت می شود، جرأت کن و از آن سخت تر باش.

وقتی کسی را دیدی که در رنج و عذاب است، جرأت کن و او را نجات بده.

وقتی دیدی که کسی گم شده است، جرأت کن و راه را به او نشان بده

وقتی دیدی دوستی بر زمین می افتد، جرأت کن و اولین کسی باش که دست او را می گیرد.

و این ایثارها را ثارالله و سید سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) داشت، پس جرأت کن و از او الهام بگیر.

یکی دو روز است که از یادمان سالروز روز عاشورا و واقعه کربلا می گذرد...

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

و سلام بر تفکری که حتی با تحریم آب، تن به سازش با دشمن نداد.

خدایا؛ همه ما را هدایت کن، اما نه مثل مختار بعد واقعه و نه مثل حر در میان واقعه، که مثل حضرت ابوالفضل العباس (ع) در تمام واقعه و همراه با واقعیات روزگار...

.          

.

معلم تمام دورانها در جای دیگری نیز گفته است:

اگر میخواهید در نزد ملل جهان ارزش پیدا کنید که هم بلوک شرق روی کشورمان حساب کند و هم بلوک غرب و سرنوشت تان ر ا آنان در اختیار نگیرند و برای ما و کشورمان تصمیم نگیرند، امر به معروف و نهی از منکر داشته باشید، همبستگی و همدردی داشته باشید، اخوت و برادری اسلامی را در میان خودتان زنده کنید و از بی خبری دوری کرده و از ضعف پرهیز کنید.

.

.

شقایق راست می گفت که حقایق رازی در دل خود دارد. برای دانستن این راز، باز کافیست که قایق دقایق را نگاه داری و با نگاه عمیق و انگشتر عقیق، به خلایق که علایق و سلایق گوناگونی دارند لایق بمانی و با واقف بودن به همه انسانها مهربانی را در همه حال در دل آنان وقف کنی، به شرط آنکه بدانی در کارت و عاری از بارت توقف نکنی. وقف کردن همان دقت کردن همین راز است که خداوند در نهاد انسان نهاده و درک کردنش در تنهایی چندان هم سخت نیست، به شرط آنکه بدانی ترک کردنش در منهایی، آسان هم نیست.

 

به میخانه که رفتم، گفتند که برگرد

تو در این میکده، هیچ می نداری

به بتخانه که رفتم، گفتند عقب گرد

تو در این بتکده، هیچ بت نداری

رو به مسجد که نمودم، همه فریاد زدند

تو در این خانه دل، آیا محراب داری؟

و به مسجد که رسیدم، یکی آهسته گفت: تو باید وارد شوی

چون در این جای قدمگاه و به خدای بی نیاز، تو نیازمندتری

 

 ای دوست؛ مظلومیت من سکوت من است

هر آنکس که نفهمید, بدان فریاد من است


بنده کوچک خدا و ارادتمند شما؛ داریوش دوسرانی

دوشنبه 4 8 1394 11:8

بسمه تعالی


خداوندا؛ گره امیدم را پیش تو بسته ام و نمی خواهم آنرا باز کنی

 پیش تو بسته بماند امیدوارترم


   خرده فرمایشی تلخ اما نصیحتی گوارا


با سلام خدمت همه کاربران محترم

در سایتهای خبری معتبر و یا نامعتبر

در ابتدای عرایضم باید بگویم که مخاطبان تمامی مطالب نوشته ام، همه بازیگران در عرصه سینما و تئاتر و خواننده های پاپ امروزی و یا ورزشکاران حقیقی که عاشقانه و جانانه برای زنده کردن دین و میهن خود هر کاری را که در توان دارند تا نام ایران را و مردمانش را همراه با فرهنگ غنی آن زنده کنند نیست و اشاره ام تنها به بعضی از همکاران این عزیزان است که در خبرها بی جهت حاشیه ساز شده اند و البته جهت معروف شدن بیشتر خود نیز خیلی مایل هستند تا به هر طریق ممکن خبرساز شوند.

این تنها نکته ای بود که در ابتدای عرایضم می خواستم خدمت تمامی آن بزرگواران به عرض برسانم.

اما علی ایحال ادامه عرایضم را در معرض دید همه خوانندگان محترم چه در این صنف قرار گرفته باشند و یا نبوده باشند و حال نیز چشم طمع در این عرصه را دارند و باید در هنگام ورود به آن حتما" مواظب باشند، قرار می دهم تا از نظرات همگی بزرگواران نیز بهره ببرم.

من نیز مانند همه کاربران محترم جهت مطالعه خبرهای موجود در سایت های خبری معتبر و یا نامعتبر که این نامعتبرها و غیر متعهدین، بصورت اتفاقی بر روی صفحه مانیتورم به چشمم می خورند، به نظرات کاربران خبرها هم نگاهی میاندازم تا شاید حرف و یا نوشته های منطقی در آن دیده باشم و بتوانم مطلبی را که در آن آموزنده باشد بیابم و بیاموزم.

اما متأسفانه اکثر خبرهایی از این دست و یا هر اظهار نظری که در چنین اخباری می بینم خبرهای بی حاصل از زندگانی فلان بازیگر و یا فلان خواننده پاپ امروزی و زیرزمینی و یا اینکه بعضی از ورزشکارانی است که یک شبه ره صد ساله را پیموده و به ثروتی رسیده اند می باشد و البته اینان نیز بی میل نیستند که نام و رسم شان همواره در خبرهای خبرساز، بصورت خبرساز بوده باشد و بیش از این معروفیتی که دارند باز هم معروفتر گردند و  البته در اکثر چنین خبرهایی که به صورت تخریب خبری نیز میباشد؛ کاربران آن می نشینند تا درباره آنان، نظراتشان را ارائه بدهند و حتی در این نوع اظهار نظرها نیز چه راضی شده باشند و یا ناراضی از اتفاقاتی که مثلا" برای فلان بازیگر، خواننده و یا ورزشکار اتفاق افتاده است بوده باشند و حتی در خصوص اظهار نظری که دیگر کاربران در همین خبرها هم می دهند، همدیگر را تشویق و یا تخریب می نمایند.

به همین خاطر مجاب گردیدم که من نیز نظرم را بصورت کلی برای همه دوستداران کنجکاو در خبرهای  اینچنینی انتقال بدهم تا به قولی نصیحتی کرده باشم که اگر کابران سایت های خبری در اینترنت نه در مورد خبرهای مربوط به بعضی از بازیگران یا خواننده های پاپ امروزی که با دیروزی های به درد نخور نیز چندان تفاوتی ندارند و یا خبرهایی از بعضی از ورزشکارانی که بی اخلاقی را رواج می دهند و با اینکارشان کثیری از جوانان ما را با عملکرد منفی خودشان بدنبال خود می کشانند و در حقیقت با همین نوع از رفتارهایشان جوانان را به بازی گرفته اند و خود نیز از کسان دیگری مانند خود الگو پذیرفته اند و به بازی هم گرفته شده اند، بیایند و تلاش کنند در خصوص نام آوران معروف ایران زمین که برای دین و میهن همگی ما عملکرد افتخار آمیزی داشته اند مطالعه ای بهتر جهت درک بهتر و آموختن آموزهای اخلاقی از همین عاشقان به دین و میهن داشته باشند و مطمئنا" اندیشه هایشان بارور گشته و مطالبی عمیق تر به ذهنشان خطور خواهد کرد تا بتوانند آنرا به دیگران نیز انتقال دهند تا دیگران نیز تحت تأثیر حرفها و مطالب خودشان قرار گیرند.

واقعا" چنین هنرمندان تئاتر و سینما و خواننده ها و حتی ورزشکاران جوان مشهور که همگی اینان یک شبه به ثروتی هم رسیده اند و نمی دانند با ثروتشان چه نوع کاری را انجام بدهند و یا چه رفتاری داشته باشند و دائما" نیز فکر و ذهن شان به سبک غربی می باشند و آرزو دارند روزی پایشان به جشنواره ها و مسابقات دو جانبه با اروپایی ها و امریکاییها برسانند، چه خصوصیات منحصر به فردی دارند که سایت های خبری از آنان خبر می سازند و شما کاربران محترم نیز در همین سایتها جمع می شوید تا از آنان برای خود الگو بسازید و درباره اش اظهار نظری کنید، حال این نظر شما چه بصورت ستایش شده از آنان بوده باشد و چه انتقاد آمیز از عملکردشان که چرا مثلا" فلانی این حرف را گفته است و یا فلان کار را کرده است....!

البته شاید این نوع از بازیگران، خوانندگان و ورزشکاران متمول و از کنترل در رفته چنانچه نظر بنده را نیز بخوانند و یا بشنوند شاید بگویند که ما کاری به کار کسی نداریم و این مردم و رسانه ها هستند که می خواهند به زندگی شخصی شان سرک بکشند و اظهار نظرهای دخالت آمیزی داشته باشند.

اما بایستی یادآوری نمایم که شغل بازیگری و ورزشی و حتی خوانندگی به لحاظ معروف شدن و به منظور ثروت بدست آوردن، شغل جذاب و دلپذیری است و اکثر کسانی که به این شغل روی می آورند به خوبی درک و باور دارند که چگونه با رفتارهایشان و نیز در مصاحبه هایشان در رسانه های خبری، مردم را بصورتی که خود مایل می باشند جذب خود نمایند و از آنجایی که خود نیز می دانند که اگر کاری را باب سلیقه شان بخواهند انجام دهند و اگر آن کار باب سلیقه عامه مردم نبوده باشد بالطبع عملکردشان رسانه ای خواهد شد و دیگرانی را نیز که به خود جذب کرده اند درباره شان به هر صورتی که بخواهند قضاوت خواهند نمود و حتی ممکن است این اظهار نظرها به مذاق این نوع افراد که درباره اش حرف و حدیت هایی را می رانند خوش نیامده باشد و همان لحظه از کوره هم در بروند و اظهار نظر کنند که حرفها و کارهایشان، سلیقه شخصی خودشان بوده و به خودشان مربوط می باشد و به هیچ کسی نیز ربطی ندارد.

درست است که سلیقه هر شخص به خودشان مربوط است، اما جدا بافته های از مردم بایستی بدانند که یک بازیگر و یا ورزشکار و حتی خواننده های امروزین کشور ما مخصوصا" آنانی که علاوه بر معروفیت داخلی معروفیت جهانی هم پیدا کرده اند، بهتر است مسائل شخصی شان را با کارشان تمیز دهند که چه اموری از آنان رسانه ای بوده و جه نوع دیگری از مسائل زندگی شان غیر رسانه ایست و این دیگر مشکل حادی نیست که انسانهای مشهوری مانند آنان در زندگی روزمرگی شان نتوانند انجام دهند!

پس چگونه است که در زمان بازیهای جام جهانی 2014 برزیل که تیم ملی فوتبال ایران در آن کشور حضور داشت عده ای از بازیگران دست و پا گم کرده به خاطر حمایت از تیم ملی در رسانه ها بوق و کرنا راه انداختند که ما داریم برای حمایت از تیم ملی به برزیل می رویم تا آنان احساس تنهایی نکنند اما همین که در آنجا آن افتضاح را به بار می آوردند هر یک مدعی می شوند به چه کسی مربوط است که به برزیل رفته ایم و تازه حجب و حیا داشتیم که در آنجا شلوارک پوشیدیم والا شورت پایمان می کردیم و در ثانی به هزینه خودمان رفته بودیم که در آنجا خوش بگذرانیم و به کسی هم مربوط نیست.

البته بعضی از بازیکنان دو رگه ای در تیم ملی را نیز به وضوح و به عینه دیدیم که چه نقش و نگارهایی بر روی بدن هایشان داشتند و بدون هیچ ابایی که اتفاقا" برای جوانان ما نیز الگو شده اند آنرا در معرض چشم جهانیان از طریق تلویزیون و ماهواره ها قرار دادند و انگار نه انگار که بازیکنان این تیم از یک کشور اسلامی همچون ایران بوده است.

بخاطر همین رفتارهای نسنجیده هنرمندان و ورزشکاران و حتی خوانندگان بی کنترل شده است که گاه و بیگاه اشتباهاتی را مرتکب می شوند و یک ملتی را به قعر تقصیرات خود می کشانند و در آخر نیز تقصیرات خودشان را به گردن حمایت کننده های خود می اندازند، درست مانند دو تیم ورزشی داخلی باشگاههای کشورمان که از کادر فنی، مربی و اسپانسر تیمها گرفته تا بازیکنانش در زمین بازی به جان هم می افتند و تماشاگران را تحریک می گردانند تا آنان نیز وارد معرکه خود بشوند و وقتی کار را به جایی می رسانند که نباید برسانند در آخر در بند قانون قرار می گیرند و در رسانه ها بصورت طلبکارانه اعلام می کنند درگیریها را یکسری تماشاگرنماها بوجود آورده اند و همین تماشاگرنماها بوده اند که مانع بازی دو تیم شان شده اند و ما از طرفدارهای تیم می خواهیم که هوای ما را داشته باشند.

به همین راحتی... و با سپاس از اظهار نظرهایشان! در آخر؛ معلوم هم نمی شود که چگونه این خاطیان، دوباره سر از همان باشگاهها در می آورند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است و همه چی آرومه!

و ما مانده ایم با چشمان تعجب مانند و از حدقه درآمده مان که تماشاچیان بی تقصیر چه لزومی دارند که این همه وقت خود را بیهوده تلف کنند و این همه نیز هزینه کنند تا بازی دو تیمی را که طرفدارانی دارند به هم بریزند. کدام عقل منطقی این را باور می کند؟

آیا کاربران محترم تا بحال فکر کرده اند که چرا ما ایرانیها با آن تمدنی که ادعای آنرا داریم، در حال حاضر از بعضی از کشورها عقب افتاده ایم و شاید همین وقت تلف کردنهای ما به نوعی از سیاست های همان کشورهایی بوده باشد که با گسیل داشتن مربیان، مشاوران و تاجران خود به کشورمان که البته در اینجا لازم است یادی هم از دلالان این رشته ها کرده باشیم که با آوردن آنان پولهای کلانی نیز بدست می آورند، می خواهند هر یک از ما را در دعواهای بین خودمان سرگرم کنند تا از کارهایی که از ما سر می زند و به خودمان و به هموطنانمان علنا" ضربه می زنیم  عقب بیافتیم و دیگر حیثیتی از ما باقی نماند تا از هر لحاظ نیز محتاج به آنان بشویم؟...!!!

آیا تاکنون این دست از بازیگران و ورزشکاران و خوانندگان محترم فکر کرده اند که هر یک با پوشیدن لباس شیک و آراسته کردن خود به سبک غربی و حتی به شیوه های هالیوودی برای خودنما شدن؛ نشانه انسانیت نیست، بلکه نوعی جاهلیت است و ایجاد کردن جامعه ای بی هویت همانند خود که احتمالا" با شوق و ذوق نیز فکر می کنند که سبک جدیدی را در جامعه ابداع کرده اند؛ در صورتیکه ناخودآگاه اهداف و سیاست های همان کشورها را پیاده می کنند و اگر روزی به مرحله ای برسند که دیگر کار از کار گذشته باشد، خواهند گفت ما خیلی ها را نصیحت کردیم اما خودشان خواستند که به بیراهه بروند و کاری از ما ساخته نیست و ما هم مقصر نیستیم!!!

و این هم با سپاس دیگر از نتیجه گیری این عزیزان که اگر چنین نتیجه گیری را کرده باشند و لابد کشورمان زیر و رو شده است که ما خبر نداریم...!!!

لذا عزیزانی که چنین اظهار نظرهایی را می کنند پس بعد از این باید بنگرند به عقب افتادن کشورمان را که در ظاهر داریم برایش دلسوزی می کنیم و هر یک از ما به خودمان حق می دهیم که تقصیر را بر گردن دیگران بیاندازیم و خودمان را مقصر ندانیم...!!! آیا واقعا" غیر از این است؟

آیا واقعا" خودتان را، خانواده تان را، دوست و آشنایان و همسایه تان را  و یا هم محله ای تان را و همینطور همشهری تان را و از همه مهتر هموطنان تان را در دیگر شهرها و استانها و حتی همنوعان تان را با آگاهی بهتری درک کرده اید که با همدیگر بتوانید بهتر از این ارتباط واقع بینانه ای داشته باشید تا در آخر به شناخت خدا نیز برسید؟

حتما" بهتر از این حقیر می دانید که برای شناختن خدا ابتداء باید خودمان را بشناسیم و بعد دیگران را و در نهایت خالق یکتا را که به همه انسانها از زمان خلقتش فرموده است:

همه از خدائیم و بسوی او باز خواهیم گشت.

پس برای خودتان هم که شده است و اگر می خواهید کشورتان در میان دیگر کشورها عزتی غرورآمیز داشته باشد، برای از دست دادن آخرت خود به بیراهه نروید و چنین اعمالی را در جامعه رواج ندهید، زیرا این بیراهه رفتن همانا راه رفتن در راه شیطان است.

بهتر است هر یک از ما بیاییم به درون خودمان بیاندیشیم، نه اینکه به ظاهر خودمان بیاندیشیم و از دیگران نیز انتظار داشته باشیم که آنان باید از هدفها و نشانه های ما که ممکن است پوچ هم بوده باشد تبعیت کنند و به همین صورت که فکر می کنیم که شاید کارهایمان درست است دیگران نیز بایستی از ما الگو بگیرند.

بنظر شما اگر هر یک از ما بخواهیم چنین طرز فکری را که در ابتدای مطالبم و در همین پاراگرافها عرض شد داشته باشیم، آیا جامعه ای سالم خواهیم داشت؟

همه ما به مسئولیت خطیری که در جامعه داریم نه تنها مسئول جوابگوی خودمان هستیم بلکه بیش از اینها باید به خودمان و دیگران ارزش بگذاریم و منطقی تر بیاندیشیم.

ابوریحان بیرونی که در چندین قرن پیش، در سرزمین مادری هر یک از ما ایرانیان می زیسته است چنین گفته است:

«اگر زنده ای زندگی کن، ولی اگر زندگی جاوید می خواهی، نام نیک از خودت بر جای بگذار.»


مرده آنم که با مرامش، زنده بگرداند مرا

کشته آنم که با اندیشه اش، جذب خود نماید مرا

شیفته آنم که با کلامش، به خود بخواند مرا

دلباخته آنم که با نگاهش، از خود نراند مرا

من که باشم تا بگویم، که شمارند مرا

خاک پاک کسی می باشم، که او درک کند مرا


«هم همدیگر را بهتر بشناسیم و هم خدا را»


می توان دستها را به سوی بالاها گرفت   

تا به آسمان برود و در ابرها با خالق بود     

می توان در همان حال، ستاره ها را دانه دانه چید؛

و برای خود نگهداشت

می توان صدای پرنده ای را شنید؛

که بر روی شاخه درختی نشسته است و از ما می خواند

شُر شُر آب را با دست گرفت و از آن لذت برد

زندگی زیباست و تا بعدها گویاست

به شرط آنکه به زیبایی دید و آنرا به شیرینی چشید

کاش همگی ما قدر هم را می دانستیم

کاش ما همه به درد هم می خوردیم

کاش پرخاشگری ها در میان ما نبود          

کاش جنگ و جدل ها در این بین نبود

از غصه های خود تا چه اندازه ای من برایت بگویم؟

و تو تا چه اندازه ای توان شنیدنش را داری؟

من که به هفتاد من کاغذ؛

برای نوشتن تمام دردهایم نیاز دارم

شاید تو هم به مانندِ من و صبر و حوصله من؛

و حتی به حد و اندازة من نیاز داشته باشی

اما خیلی عجیب است که با هم درد مشترکی داریم

ولی نمی دانیم چرا از همدوریم!

شاید به همین خاطر بوده باشد؛

که به سوی گلی رفته باشیم

تا پس از چیدن آن،

که اگر همدیگر را دیدیم

با مهربانی آنرا به هم تقدیم کنیم

و بعد از آن، هم همدیگر را بهتر بشناسیم؛

و هم خدا را...


با تشکر از صبر و حوصله شما

بنده کوچک خدا و اراتمند شما - داریوش دوسرانی (tavabam)

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net (شعرهای داریوش دوسرانی)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

سه شنبه 26 3 1394 12:46

بسمه تعالی

 

بنام خالق هستی بخش و صلح و دوستی

بر روی زمین و سرزمین

 

با سلامی گرم و چون بوی خوش آشنایی و رایحه ای پر از عطر صفا و صمیمیت در بهار فاطمی امسال که در آن بسی دوستی و رفقات نهفته شده است، به یاران گرامی که در فاصله های دور و نزدیک؛ که شاید از هم دور بوده باشیم، ولی دلهایمان به هم نزدیک است و حس و اعتقادتمان نیز به هم نزدیکتر و سپاس بیکران من به پندار، گفتار و کردار نیک تان که در زندگانی پر از عطرآگینِ خود دارید و درود بیکرانِ فرشتگان هفت آسمان عالم که ماندگاری باشد بر شما یاران ماندگار...

مطلبی در سایت خبری جوان آنلاین خواندم که نمی خواهم بگویم شخصیت داستان مطلب مورد نظرم یکی از هموطنان اقلیت مذهبی کشورمان است، زیرا هیچ کس در کشور ایران در اقلیت نبوده و نمی باشد و از هر دین و مسلکی که نظام جمهوری اسلامی ایران تأیید کرده باشد و در قانون اساسی کشور گنجانده شده باشد، همه با هم برابرند و از حقوق و مزایای یکسانی برخوردارند و او انسانی پاک و با اعتقادی قوی و راسخ به کشور عزیزش بود که بی شک با خواندن داستان این عزیز و بزرگوار که روحش قرین رحمت الهی باد، شرف و غیرت همه هموطنانم را که در تجاوز ناجوانمردانه 8 سال دفاع مقدس در جنگ تحمیلی همه ابر قدرتهای جهان و با همراهی صدام حسین به درک واصل شده که به سرزمین عزیزمان ایران یورش بی رحمانه ای داشتند و همه مردمان پاکش که از ادیان های مختلف و اقوام گوناگون می باشند و با هم کشور همیشه جاویدان ایران را تشکیل داده اند و همگی در کنار هم با صفا و صمیمیت و با همزبانی وُ همدلی وُ یکرنگی زندگی صلح آمیزی را می گذرانند و با اتحاد ملی بی نظیرشان، دفاع از مهر مادری سرزمین شان را سرلوحه امور زندگانی خود قرار داده اند، در من زنده کرد و حس بی نظیری را در وجودم بوجود آورد و چنان روحیه ای شعف انگیزی ایجاد نمود که اگر گفته باشم، با خواندنش در آن لحظه مرا با خود به اوج آسمانها برد و برگرداند، بی اغراق پر بیراهه نگفته ام.

لذا اینبار به جای ارائه شعر دیگری از خودم، مطلب فوق را در وبلاگم می گذارم تا شما عزیزان نیز با خواندن آن بیش از من بهره بیشتری ببرید، امیدوارم که اینگونه باشد، انشاءالله...

 

سایت خبری: جوان آنلاین-کدخبر: 698171-تاریخ انتشار: ۲۷ دی ۱۳۹۳-۱۱:۳۵ - پایداری» اخبار کلی

 

روایت «جوان» از دیدار با خانواده شهید ارمنی «واهیک باغداساریان»

 

« واهیک » فرزند ایران بود

 

چندی پیش، سازمان بسیج سازندگی به همراه اهالی رسانه، با خانواده شهید «واهیک باغداساریان» سرباز ارمنی دیدار داشتند.


نویسنده : مبینا شانلو 


 «واهیک باغداساریان» هم یکی از جمله کسانی است که ندای رهبری را در دفاع از خاک و ناموس کشور شنید و راهی شد، تا به همگان بفهماند اعتلای پرچم کشور برایش از هر چیزی با‌ارزش‌تر و با‌اهمیت‌تر است. او رفت تا بگوید که در کنار مردان مسلمان و مبارز این آب و خاک به آرمان‌های بت‌شکن تاریخ، خمینی کبیر پایبند است. آنچه در پی می‌آید حاصل دیدار از خانواده این شهید ارمنی است.

وارد خانه که می‌شویم پدر شهید، طهماسب باغداساریان به استقبالمان می‌آیند. فضای خانه کوچک است اما به رأفت دل پدرانه شهید، وسعت می‌یابد و تو نگران کمی مکان برای مهمان‌هایش نمی‌شوی...

تنها راوی این بزم معنوی پدر شهید است که برایمان از دردانه زندگی‌اش می‌گوید: واهیک در نوروز سال 1340به دنیا آمد. من 9 فرزند داشتم. واهیک چون دیگر همسن و سالانش دوران تحصیلی خود را سپری کرد و در کنار برادرش به کار فنی هم مشغول شد. کارش هم در زمینه باتری‌سازی و... بود. بعد از شهادتش یکی از فرماندهان پسرم به دیدار ما آمد و در حالی که از حماسه‌آفرینی واهیک به وجد آمده بود می‌گفت: در منطقه‌ای که عراقی‌ها عقب‌نشینی کرده بودند و فرصت برای خنثی کردن مین‌های میدان مین وجود نداشته، واهیک همه مین‌ها را با سیم به هم وصل کرده و تمام‌شان را منفجر می‌کند. به این ترتیب راه پیشروی نیروهای خودی باز می‌شود و نیرو‌ها توانستند به مواضع مورد نظر دست پیدا کنند. من وقتی این حرف‌ها را از زبان فرمانده‌اش می‌شنیدم، بسیار به وجد آمده بودم و به داشتن فرزندی چون واهیک افتخار می‌کردم.

این پدر شهید از حضور در خط مقدم فرزندش برایمان می‌گوید: سال 1360 برای اعزام به جبهه، خود را به مرکز نظام وظیفه معرفی کرد، می‌گفت اگر الان نرویم، پس کی قرار است برویم؟
آخرین‌باری که راهی جبهه شد را خوب به خاطر دارم، همه‌مان را بوسید و رفت. کمی جلوتر رفت، دوباره بازگشت دوباره شروع کرد به بوسیدن و در آغوش گرفتن ما.

به او گفتم: چه می‌کنی؟! گفت: «جنگ است و جبهه، معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد. آنجا آتش می‌بارد. ما سعی می‌کنیم دشمن را عقب برانیم ولی آنها هم با همه توان جلو می‌آیند. پس معلوم نیست، چه می‌شود.

باغداساریان در ادامه از شهادت فرزندش می‌گوید: پسرم در خط مقدم جبهه مریوان 18 ماه حضور داشت اما بعد به جبهه دارخوین منتقل شد.

در ادامه حضور ایشان در این منطقه، اتومبیل حامل شهید از قسمت پاکسازی خارج و بر روی مین ضدتانک رفت. بر اثر انفجار، «واهیک» نیز به همراه دوستان همرزم خود در چهاردهم اسفند 1362 در سن 22‌سالگی آسمانی شد.  این پدر شهید از تشییع فرزندش در میان صدها نفر از عاشقان شهدا برایمان می‌گوید: پیکر مطهر شهید واهیک باغداساریان بعد از انتقال به تهران و پس از انجام تشریفات مذهبی در میان بدرقه صدها نفر از اهالی مسیحی و مسلمان در قطعه شهدای ارمنی دوران 8 سال دفاع مقدس در تهران به خاک سپرده شد. فرزندم دیگر متعلق به من نبود، او متعلق به همه مردم کشورمان ایران است. شهیدان همه دست به دست هم دادند و این کار مهم را انجام دادند که دشمن را از کشور بیرون کنند تا ما در امنیت کامل در آن زندگی کنیم. از خدا می‌خواهیم عقیده جوان‌ها برای حفظ کشورمان پاپدارتر شود.

طهماسب باغداساریان از تلخ‌ترین و آخرین خاطره‌اش با واهیک برایمان می‌گوید: وقتی پیکر واهیک آمد، هیچ پولی در جیب‌هایش نبود و همین باعث شد که مادرش بسیار گریه کند و از این موضوع ناراحت بود که چرا او را بدون پول به جبهه فرستادی؟ من اما می‌دانستم که واهیک با پول به جبهه رفت.
چند روزی از این بی‌تابی‌های همسرم نگذشته بود که یک از همرزمان واهیک به خانه ما آمد. با آمدنش بعد دیگری از شخصیت مهربان و دوست‌داشتنی پسرمان برایمان مشخص شد. واهیک متوجه شده بود که همرزمش صاحب دو قلو شده و تأمین هزینه بچه‌ها کمی برایش مشکل است، برای همین به او کمک می‌کرد.

پدر شهید از بهترین لحظات زندگی‌اش هم برایمان می‌گوید: او گفت که امام خامنه‌ای هم به خانه‌شان آمده است و سال‌ها پیش خانه‌شان به قدوم رهبری روشن شده است.

پدر شهید اما از دیدار با امام خمینی هم برایمان روایت می‌کند: ما به جماران و دیدار امام مشرف شدیم. در محضر امام و فرزندش احمد خمینی من از حضرت ابراهیم بت‌شکن تاریخ سخن گفتم و اما‌م را بت‌شکن دشمنان ایران خطاب کردم. من هرگز این روزها را در زندگی خود فراموش نخواهم کرد.


منبع : روزنامه جوان

 

بنده کوچک خدا و ارادتمند شما

داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

سه شنبه 15 2 1394 17:26

 

امام حسین (ع)، مسیح اسلام

اسلام و مسیحیت در هیچ جایی به اندازۀ حادثۀ شهادت عیسی (جمعة الصلیب) و امام حسین علیه السلام (عاشورا) به هم شباهت نداشته اند: شهادت عیسی، آغاز مسیحیت است و اگراین واقعه نبود، عیسی بن مریم نیز مانند بسیاری از مصلحین دینی زمان خویش به دست فراموشی سپرده می شد. عاشورا نیز، آغاز تشیع و تفکر ضد سلطنتی و ضد اشرافیگری در اسلام است. تشیع در غدیر خم پایه ریزی نشد، بلکه آغاز و ضامن بقاء آن در قرن های بعدِ همین واقعۀ دردناک و فراموش نشدنی عاشورا به ثبت رسید. اگر عاشورا نبود، تشیع نیز مانند خیلی از فرقه های دیگر (خوارج، زیدیه، اسمعلیه و ) در حاشیۀ تاریخ باقی می ماند.

امام حسین (ع) این حادثه را می خواست، چون آنرا برنامه ریزی کرده بود و البته نه از آغاز خروج از مدینه، بلکه حداقل از روز تاسوعا و شب عاشورا به بعد، تصمیم خود را برای اجرای یک حماسۀ تاریخی عظیم و بی مانند گرفته بود و برای باقی ماندن این حماسه، زنان و کودکان را نیز نگهداشته بود، امری که تا بحال در هیچ جنگی سابقه نداشته است.

جزئیات دقیق حرکت او از زمان به قدرت رسیدن یزید که آغاز سلطنتی شدن و اشرافی شدن حکومت امویان جهت بد نام کردن اسلام بود تا روز عاشورا، در تاریخ آمده است و می خوانیم که امام حسین (ع) از هنگام حرکت از مدینه و پس از آن تا کربلا،  مذاکرات و گفتگوهای مختلفی را با دوست و دشمن انجام دادند و حتی حاضر گردیدند تا برگردند و از برخورد نظامی خودداری نمایند، ولی شب عاشورا؛ تنها و تنها، خود را در مقابل دو گزینه دیدند:

1) تسلیم شدن و بیعت اجباری با یزید، 2) انتخاب آگاهانۀ شهادت

او از سُلاله پیامبر گرامی اسلام (ص) بود و بعد از صلح امام حسن (ع)  با معاویه؛ تشیع ضعیف و اسلام اشرافی، قدرتی بلامنازع شده بود که همه زندگی خود را با انتخاب آگانه شهادت در طبق اخلاص گذاشت. اگر در اینجا از تشیع سخن می گوییم، منظور قراردادن آن در مقابل تسنن نیست، بلکه منظور گرایشی است که در اسلام با بازگشت اشرافیت و جاهلیت ایشان به مبارزه بر خواست. امام حسین (ع) با تسنن مشکلی نداشت و با ابوبکر و عمر نیز رابطۀ خیلی خوبی داشتند. در کنار عباس، سه برادر دیگر حسین (ع) هم به نام های ابوبکر، عمر و عثمان کشته شده اند.

وقتی به حرکت عیسی نگاه می کنیم، او را انسانی عدالتخواه و مدافع حقوق زیردستان در مقابل روحانیت منحرف شده و اشرافی یهود می بینیم.

هدف هردو در باقی ماندنِ یک عقیده بود و به قیمت از دست دادن جان، آنهم با دو روش مختلف که اگر عیسی مقاومت می کرد شکست می خورد و نامی از او باقی نمی ماند و اگر امام حسین (ع) صلح می کرد، سیره پیامبر اعظم (ص) به دست فراموشی سپرده می شد.

نزدیکی امام حسین (ع) به عیسی (ع) از سخنان و کلمات خود او به خوبی شنیده می شود. از امام سجّاد (ع) نقل شده است که امام حسین (ع) در مسیر کربلا در هیچ منزلگاهى فرود نیامد و کوچ نکرد، مگر آنکه از یحیى بن زکریّا  و کشته شدن و بریده شدنِ سر او یاد می کرد و روزى چنین گفت: وَ مِنْ هَوانِ الدُّنْیا عَلَى اللّهِ أَنَّ رَأْسَ یَحْیَى بْنَ زَکَرِیّا اُهْدِىَ اِلى بَغِىٍّ مِنْ بَغایا بَنی إِسْرائیل (از پستى دنیا نزد خداوند همین بس که سر  یحیى بن زکریّا را براى زناکارى از زناکاران بنى اسرائیل هدیه بردند). یحیی در مسیحیت مقام شامخی دارد. او بشارت دهندۀ عیسی و تعمید دهنذه او در رود اردن بود. یحیی و عیسی با هم خویشاوند بودند و همزمان نیز به دنیا آمدند. براساس انجیل لوقا هنگامیکه مریم  به عیسی حامله بود، نزد مادر یحیی (الیصابات) رفت و الیصابات گفت: «از آن لحظه‌ای که آمدی، جنین در شکم من به حرکت درآمد».

داستان شهادت یحیی که امام حسین (ع) به آن اشاره می کند از این قرار است که «هرودیس» پادشاه هوسباز فلسطین از پیامبر یحیی می خواست که ازدواج او را با دختر زیبای برادرش «هیرودیا» و برخلاف شریعت موسی مشروع اعلام کند، ولی یحیی حاضر به این فتوا نبود و «هرودیا» از «هرودیس» خواست که یحیی را بکشد و سر او را پیش او آورد و همین هم شد.

امام حسین (ع) خود را با مسیح مقایسه نمی کند، چون از نظر قرآن عیسی به صلیب کشیده نشده است، بنابراین بریده شدن سر یحیی را مثال می زند. پیروان یحیی همان صابئین هستند که قرآن از آنها نام می برد.

روزعاشورا با جمعة الصلیب از نظر مناسبت تاریخی ارتباط دارد و عاشورا پیش از واقعۀ کربلا دارای اهمیت خاصی برای یهودیان دارد، زیرا روز نجات قوم بنی اسرائیل از مصر است که امروز هم به عنوان عید فِسَح یا همان فطیر یاد می شود. عیسی نیز در 15 ماه نیسان که روز اول این عید است شهید شده است. (انجیل مرقس، باب ۶، آیۀ ۶ تا ۴۰) پیامبراسلام (ص) نیز این روز را گرامی میداشت و روزه گرفتن در آن را سفارش کرده اند.

بدین ترتیب روز عاشورا؛ روز نجات بنی اسرائیل از دست فرعون،  شهادت عیسی و شهادت امام حسین (ع) است. در هر سه مناسبت ما سه گروه مستضعف را در برابر سه قوم متجاوز (فرعون، حکام و کاهنان قوم یهود و یزید بن معاویه لعنت الله علیه) می بینیم.

عیسی و امام حسین (ع) هر دو با خیانت یاران خویش شهید شدند. یهودا که از حواریون عیسی بود، مخفیگاه او را در قبال ۳۰ سکۀ نقره لو داد و کوفیان هم در قبال مال و قدرت، امام حسین (ع) را تنهایش گذاشتند.

عیسی نیز چون حسین تشنه لب از دنیا رفت. یکی از آخرین کلمات او در بالای صلیب این بود: «تشنه ام» (یوحنا، ۱۹:۲۸) و زنان اسفنجی آغشته به سرکه را به لب های او رساندند.

عیسی و امام حسین (ع) هر دو در شب قبل از شهادت، پیروان خود را جمع کرده بودند و از شهادت خود بعنوان سعادت  نام می بردند. «شام آخر» و «شام غریبان» در هر دو ماجرا معنا پیدا می کند.

مادران هر دو، در شمار زنان مقدس میب اشند. حضرت فاطمه زهرا (س) در اسلام همان مقامی را دارد که مریم در مسیحیت دارا می باشد.

عیسی در مقابل پیلتوس (پیلاطوس) حاکم روم در فلسطین از خود دفاع می کند و امام حسین (ع) هم در برابر حاکم یزید و در کوفه برابر ابن زیاد قرار می گیرد. در هر دو ماجراء زنان نقش مهمی دارند: در تصاویر عیسی همیشه پایین صلیب زنانی ایستاده اند و می گریند، در واقعۀ عاشورا نیز صدای گریه زنان از خیمه ها بلند می شود.

همچنین در هر دو مورد، زنان در پخش خبر شهادت سهیم می باشند. بعد از شهادت عیسی این زنان بودند که متوجه قبر خالی عیسی و بازگشت او شدند و عیسی اولین بار با آنها سخن گفت. حضرت زینب (س) نیز پس از شهادت برادر بزرگوارش از هر موقعیتی جهت زنده نگه داشتن یاد عاشورا به شیوه مطلوب و خاص خودشان استفاده می نمودند.

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست؟

طبیعت به ما می آموزد که ما در یک چرخه وقفه ناپذیر از آمد و شدها هستیم و در میان  مرگ و زندگی؛ طراوت و پیری، قرار گرفته ایم و مرگ به همان اندازه طبیعی است که زندگی نیز به همان مقدار.

اگر مرگ نبود زندگی ارزش خود را برای ما از دست میداد: نه زمان ارزش داشت و نه تلاش برای زنده ماندن. پائیز کوتاه و طلایی، جای خودش را به زمستان می سپارد و پس از پیر زمستان؛ دختر زیبای روی بهاری، خود را آماده ورود به باغ و چمن و زندگی میکند تا سپس این چرخه بچرخد و جای خود را به تابستان بدهد. طلا از این رو گرانقیمت است که کم پیدا و محدود است. پیدایش حیات در تمام دستگاه عظیم خلقت، یک استثناء میباشد، نه جزو قواعد خلقت.

کره  زمین که حامل حیات و زندگی است، دراین جهانِ بی انتها تنهاست و ذرة بسیار ناچیزی از این خلقتِ نامحدود می باشد. اصل غالب بر هستی، عدم وجود حیات است و ما با مرگ از این استثناء خارج شده و به جریان غالب و طبیعی خلقت می پیوندیم.  زندگی سفرکوتاهی است که ما را از خلقت جدا می نماید و دوباره به دامن خود برمیگرداند. مرگ ادامة حرکت است و زندگی بدون حرکت بی معناست.

بنظر شما کدام بهتراست: زندگی دائمی همراه با سکون و بدون تغییر و یا زندگی با حرکت ولی همراه با مرگ؟

راهب های بودائی ساعتها با سنگ و مهره های ریز، طرح زیبائی می آفرینند و سپس با یک فوت آنرا برهم زده و خراب میکنند، تا گذرا بودن زندگی و از دست دادن زیبائی ها را تمرین کنند.

چه نیرویی به ما امید زندگی میدهد؟

انسان تنها موجودی است که از مرگ خود آگاه است و هرکسی بارها شاهد مرگ همنوعان، دوستان و عزیزانش بوده است. بسیار دیده شده که این مرگ از این لحظه به آن لحظه و بطور ناگهانی پیش می آید. پس چرا باید برای این زندگی گذرا تلاش کرد، آیا این کوشش بیجایی نیست؟ آنهایی که دست به خودکشی میزنند، به مرگ طبیعی ایی که در پیش رو دارند، بیشتر از دیگران آگاهند و بدست خود رشته ای را قطع میکنند که در هرحال روزی قطع خواهد شد. برای آنها «مفهوم زندگی» به پایان رسیده و در زنده بودن معنی و مفهومی نمی بینند. ولی این چه نیرویی است که آگاهی از مرگ و موقت بودن زندگی را از خاطر ما میبرد و نمیگذارد این فکر که مهمترین موضوع حیات است، شب و روز ما را تعقیب کند؟ آیا حاضریم در یک خانه اجاره ای سرمایه گذاری کرده و با علم به اینکه سه سال بعد باید آنرا ترک کنیم، آشپزخانه ای مدرن و حمامی گرانقیمت بسازیم؟

پس این چه نیرویی است که مثل پادزهر، غمِ بودن در یک دنیای بی ارزش و گذرا را به عشق و امید تبدیل میکند؟  این پرسش برای اکثر انسانها معمولا" مطرح نمیشود، ولی کسانی هم هستند که با آن در جنگند و رنج میبرند.

این نیرو را میتوان به یک «شعله» تشبیه کرد و «افسردگی» ضعیف شدن شعلة این چراغ است.  گاه این شعله به حداقل خود میرسد و فقط سوسو میزند، گاه چنان مشتعل و پرنور میشود که همه وجود را فرا گرفته، لبریز می شود و میخواهد دیگران را نیز در بر بگیرد. به صورت شعر، آواز، نقاشی، هنر، دعا و مناجات و از ما بیرون میریزد و قفسِ تنگِ وجودِ ما را این «مرغ باغ ملکوت» آزار میدهد.

حقیقت اینست که به این «نیرو» نمیتوان نامی یافت، چون از تصور ما خارج است. «امید» (ارنست بلوخ)، «شجاعت زیستن» (پاول تیلیچ)، «اشتیاق» (کارل یان راسپرس)، «اراده زیستن» (شوپنهاور)، «جان جهان» (هگل)، «ارادة  قدرت» (نیچه)، همگی تلاش هایی هستند برای یافتن نام؛ برای قدرتی غیر قابل درک، که همه جهان را در برگرفته و بخشی از آن به عنوان شعله ای کوچک و قدرت حیات در ما و موجودات زنده نهفته گردیده و همچنین به عنوان حرکت و انرژی در ماده نهفته است. در واقع حرکت، وجه مشترک همة موجودات (جامدات، گیاهان و جانوران) است.

در اسلام موضوع آسانتر حل شده است و با واژه «خدا» این قدرت را به صورت شخص بکار میگیرد: «خدا خوشش نمی آید، خدا مجازات میکند، خدا عادل و رحمان و رحیم است.» مؤمنین، خدا را مورد مخاطب خود قرار میدهند: «خدایا مرا کمک کن.» 

قوم یهود در این میان راه ساده تری را در پیش می گیرد و این قدرت را «یهوه» می نامد. این کلمه عبری به این معنی است: «آنچه هست».

مسیحیان میگویند خدا به سه شکل جلوه میکند: پدر، پسر و روح القدس.

شاید «هو» (او)، با همه ابهامش گویاتر باشد. مولوی هنگامیکه عاجز میشود، همة این نام هارا کنار میگذارد تا با «او» خلوت کند:

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم                تا که با این هر سه با تو دم زنم

رایج ترین بیان غیر مذهبی برای این کشش و قدرت، همان عشق است که در عرفان به حد کمال میرسد.

حافظ میگوید:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                 یادگاری که در این گنبدِ دوار بماند

و در جای دیگر مشروعیت زنده بودن را در «عشق» میداند:

هر آنکسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق             بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

همانطور که فیزیک دانها میگویند: زمان با «انفجار اولیه« پدید آمد، حافظ نیز آفرینش انسان و پدایش عشق را همزمان میداند:

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد                  عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

و او تنها تفاوت بین انسان و ملائکه را در پذیرش عشق می بیند: نیروی خلقت اول به سراغ ملائکه رفت، ولی دید آنها مفهوم عشق را نمی فهمند، ولی انسان این امانت را پذیرفت:

جلوه ای کرد رخت، دید ملک عشق نداشت           عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

سخن گفتن از عشق به عنوان نیروی حیات در شرق و غرب سابقه طولانی دارد و کتاب معروف اریش فروم  «هنر عشق ورزیدن» نیز نمونه ای از جهانی بودن این مفهوم است.

من کلمه «اشتیاق» را مناسب تر از عشق میدانم. عشق معمولاً نیاز به معشوق و یک مرجع دارد، درحالیکه اشتیاق یک حالت است، مانند «خوشحالی»، «شعف»  و یا «احساسِ سبکی و خوشبختی».

ولی باز هم این سؤال باقی می ماند که این «اشتیاق» خود از کجا می آید، چرا در آمد و شد است، چرا ضعیف و قوی میشود؟ گاه  درحال خاموش شدن است و گاه لبریز میشود، آیا این اشتیاق از درون ما عبور می کند، می آید و میرود و یا ما از این کوچه معشوقه فقط گذر میکنیم؟ چه نیرویی آنرا هدایت میکند و سرچشمة آن کجاست؟

پاسخ به این سؤال با فکر محدود بشری ممکن نیست. ما تنها میتوانیم ذره ای از این نیرو را تجربه کنیم و با زبان محدودِ خود برای آن واژه ناقصی بیابیم و بسازیم.  حافظ نیز که در یکجا؛ با یقین از نیروی عشق سخن میگوید، درجای دیگر هشدار میدهد که از وارد شدن به این دریای پرتلاطم و کنجکاوی خودداری کنیم، زیرا  به راه بی انتها و تاریکی وارد خواهیم شد:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا               سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود               ای وای از این بیایان، وین راهِ بینهایت

 زندگی و اشتیاق: دو واژه برای یک مفهوم

با وجود بغرنج بودنِ یافتنِ سرچشمة اشتیاق و احساس خوشبختی، انسان همیشه به دنبال درک آن بوده است. آنانکه به درجات بالایی از معرفت رسیدند و با تجربة وجودی؛ آنرا حس کردند، اعتقاد دارند که: پای استدلالیان چوبین بود ولی نیاز به فکر و اندیشه، انسان را راحت نمیگذارد. اگر نمیتوانیم این قدرت را بیان کنیم، حد اقل میتوان راه های نادرست برای رسیدن به آنرا نشان داد: آنچه به یقین میتوان گفت اینست که «اشتیاق» نه به انسان اضافه و نه از او دور میشود، بلکه جزو جداناپذیر حیات و حتی خود زندگی است.

بنا بر این عبارت هایی چون «عشق زیستن» و یا «امید زندگی» از نظر دستور زبان، جزو هیچیک از اقسام حالت اضافه نیست مانند: اضافة ملکی: کتابِ بهمن، اضافة تخصیصی: زینِ اسب، اضافة بیانی: انگشترِ طلا، اضافة تشبیهی: لبِ لعل، اضافة استعاری: دستِ روزگار. اگر بگوییم مفهوم زندگی، مثل اینست که بگوئیم: زندة جاندار و یا مردة بی جان، که ما را به یاد عبارت معروف سنگ سیاهِ حجرالاسود می اندازد!

«اشتیاق» جلوه ای است از زندگی، به همانطور که آفتاب جلوة خورشید است،.گرما جزو آتش و سرما همراه با یخ است. این گرما نیست که به آتش اضافه شده باشد و یا از آن کم شود مانندِ حالتی که آتش وجود داشته باشد و گرما آنرا ترک کند!

پیدایش انسان با اشتیاقِ دو جنس مخالف شروع شده است، پس از آن پروسة لقاح آغاز شده و اسپرمهای مرد با شتاب و حرکت و اشتیاق، بسوی تخمک حرکت میکنند؛ تا اینکه یکی از آنها خود را به آن رسانده و با هم یکی میشوند.

همین اصل، یعنی میل بسوی حرکت و جنبش و خلاقیت و رشد، همة سلولهای جنین را فرا میگیرد. این گرما آتشی را روشن میکند که خود ایجاد کنندة گرمای بیشتری میشود. پزشکان میگویند جنین در ٧ ماهگی از نظر ارگانها و سلسلة اعصاب کامل است و در دو ماه آخر، وزن اضافه میکند. آنچه او در رحم مادر می بیند؛ گرما، امنیت و نداشتنِ کمبود است. جنین به دنبالِ بدست آوردن نیست، بلکه همه چیز به او داده میشود. در جنین «حیات و اشتیاق» یکی است، چون هنوز خلافِ اشتیاق (سرما، تنهایی، گرسنگی، ترس و ) را ندیده است. با تولد، ترس هم به عنوان احساسِ مخالفِ اشتیاق، بدنیا می آید و گریه های کودک را میتوان به عنوان ترس از جدایی و ازدست دادن محیط گرم و آرام رحم دانست.

در نظر نوزاد تولد نوعی مرگ است، به معنی خارج شدن از دنیای متعلق به خود: دو  بچه دو قلو «حیات» و «اشتیاق» در رحم مادر بودند، وقتی یکی از آنها خارج شد، دومی گفت: آه برادرم از دنیا رفت! عشق و محبتِ مادر و اشتیاق او به دیدن فرزندش، ترس کودک را جبران میکند و او در دامن یک خانوادة مسئول، به آن چیزی دست می یابد که تمامِ عمر(حیات) همراهیش خواهد کرد و آن «اعتماد اولیه» نام دارد و اعتماد ترس او را جبران میکند و «اشتیاق» همان زندگی اوست. در کودک «اشتیاق» در حالت آمد و رفت نیست،  بلکه جزو جدا نشدنی زندگی است. به تدریج «اشتیاق و حیات» از هم فاصله میگیرند و انسان در برخورد با ناملایمات زندگی، سرخوردگی، ندیدن اعتماد، ترس، نگرانی و احساس های منفی دیگر، خوشبختی خود را در «تحقق خواسته ها و نیازها» می بیند.

«اشتیاق» که در ابتدا شیشه شفاف و آئینة پاکی برای نوزاد بود، به تدریج کدر و آلوده میشود: حسد، حسرت، حرص، غم از دست دادن مال، او را رنج میدهد. روبروشدن با مسئلة مرگ، بیماری و پیری و در آخر ترسِ از دست دادنِ «حیات» بر همة اینها می افزاید. تقریباً همگی ما این آلودگی ها را در خود بوجود می اوریم و کسی دیگر مسئول آن نیست. نیازها و آرزوهای بیجا، انتظارات ناروا از خود و دیگران، قرار گرفتن در روابط آزار دهنده با انسانها، نمونه هایی از این دست است. مگر پند حافظ را نشنیده ایم که گفته است:

نخست موعظه پیرِ صحبت این حرف است     که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

«اشتیاق و زندگی (حیات)» که در اصل وجودی ما، چون گرما و آتش همیشه با هم بودند، به دو بخش تقسیم میشوند و از اینجا به بعد است که اشتیاق آمد و رفت خود را و کم و زیاد شدنش را آغاز میکند.

ما به دنبال خوشبختی، اشتیاق، شعف و میل به زندگی هستیم، ولی نمیدانیم که اینها را با «ازدست دادن» هم میتوان دوباره یافت و نه با «بدست آوردن»: اشتیاق و شعفِ طبیعیِ انسانی؛ مانند یک پنجره ایست که از پشت آن، چمنزار و گلستان زندگی را تماشا میکنیم.  به تدریج که این شیشه آلوده شود، دیگر نمیتوان زیبایی زندگی را از پشت آن تماشا کرد. برای اینکه این شیشه پاک شود و لکه های آن برداشته شود؛ نبایستی به آن چیزی افزود، بلکه باید آنچه را که بیگانه است و به آن افزوده شده و جزو اصل آن نیست، برداشت و پاک کرد.  اگر آئینه ای، زیبایی چهره ما را نشان نمیدهد، نباید به آن چیزی اضافه کرد،  بلکه باید آلودگی آنرا از بین برد. ما خود جلوی راه آرامش خویش ایستاده ایم و یا به دیگران اجازه داده ایم که این راه را را بر ما ببندند. لسان الغیب «حافظ»  تمام این مفهوم را در یک بیت خلاصه کرده است:

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست    تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

بنا بر این کمترین نتیجه ای که میتوان از این بحث بدست آورد اینست که رسیدن به اشتیاق و خوشبختی و شعف، تنها در از دست دادن است و نه با بدست آوردن. بعنوان مثال یک بچه میمون دست نازکش را وارد یک کوزة گردن باریک میکند، از تنقلات داخل کوزه برمیدارد و بعد که مشتش پر شد، از دهانة تنگ کوزه خارج نمیشود و اسیر صیاد می شود. اگر حرص رسیدن به لذتِ موقت را نداشت و مشت را باز میکرد، میتوانست آزادی خود را نگه دارد.

حرص، حسد، حسرت، دشمنی، بدخواهی، بی اعتمادی، آزار خود و دیگران هیچکدام با ما تولد نشده اند، بلکه لکه هایی هستند که به تدریج شیشة شفاف  اشتیاق را کدر کرده اند.

انسان از دیرباز متوجه فَرّار بودن عنصرِ «اشتیاق» بوده است و تجربه کرده است که این گوهرِ گرانقیمت گاه هست و گاه نیست. بنابراین باید آنرا بسته بندی نمود و در قلعة مستحکمی از گزند حوادث حفظش کرد، همچون دانه های مروارید که باید آنرا به نخ کشید، تا زینت بخشِ سینة معشوقة زندگی شود و به مانند عطر گرانبهایی است که باید آنرا در شیشه های تاریکی نگه داشت. اعتقاد به ارواح، عناصر طبیعی و بت پرستی در انسانهای اولیه و ایمان و اعتقاد مذهبی، خداپرستی، ایدئولوژی و مکتب های غیردینی، همه وسیله هایی بودند و هستند برای اتصال انسان به یک جایگاه و ابزارهایی برای حفظ و بسته بندی چنین گوهری و ظروفی هستند که از ریختن این عطر خوشبو جلوگیری میکنند. این ظروف، رشته ها و اتصال ها، خود در برابر آنچه باید حفظ شود اصالت ندارند و درخدمت آن هستند. ولی وقتی این مروارید، عطر و جواهر؛ در خدمت قدرت و برتری طلبی قرار گیرد، خودِ عطر فراموش می شود، و شیشة آن برایمان ارزشمند می گردد.

هستند که کسانی در این شیشه آب می ریزند و بنامِ عطر به مردم می فروشند، دانه های پلاستیکی را به رشتة نیرنگ می کشند و بنام گردنبند اصل بدست مردم می دهند.

باید به جای ظرف ها به محتوا نگریست، یعنی به انسانیت، صداقت، نوعدوستی و صلح طلبی.

۱) تا هنگامیکه اسیر خودخواهی و خودبینی خود هستی؛ اشتیاق به خار تبدیل میشود، ولی اگر به صفای درونی خود رسیدی با اشتیاق یکی میشوی و از آن جدا نیستی.

۲) اسارت در خودنگری تو را شکار یک پشه نیز خواهد کرد، ولی اگر به عشق رسیدی فیل را هم شکار میکنی.

۳) تا آن زمانیکه دنیا را از پشت شیشه های لکه دار می بینی، جهان در نظرت ابر سیاه و غم انگیزی می آید، ولی وقتی این کدورت ها ازمیان رفت، ماه از پشت ابر بیرون آمده و درکنارت می نشیند.

٤) تا وقتی اسیر احساسات منفی هستی، یار کناره گیری میکند و اگر بر آنها غلبه کنی، یار با باده و می در کنارت می نشیند.

٥) اگر اسیر خودت باشی، زندگیت همچون خزان است ولی اگر مشتاق شدی، ماه سردِ دی نیز برایت مانند بهار خواهد شد.

۶) علت همة نا آرامی های تو در اینست که در جستجوی بدست آوردن آرامش دائمی بودی و خود این نا آرامی را ایجاد کرده ای، ولی مگر چیزی در زندگی ماندنی است؟ آنجایی که حرکت، رفت و آمد، تولد و مرگ، زمستان و بهار در حال تبدیل و تحول شدن هستند، قراری وجود ندارد. زیرا قرارِ کامل، در قبرستان هاست و نه در زندگی. پس «بی قراری» را به عنوان یک قانون زندگی بپذیر تا به آرامش برسی

٧) آنقدر برای خوردن و آشامیدن (گوارش) و لذت های مادی دست و پا میزنی که نمیتوانی به لذت واقعی برسی. «حرص» دشمن آرامش است. یکی غذا را با حرص میخورد و دیگری خود را مهمان سفرة زیبای خلقت میگرداند و با قدردانی به آن نگاه میکند. بنا براین اگر حرصِ گوارش را کنار بگذاری، حتی زهر هم برایت گواراتر خواهد بود.

۸) همة کوشش تو برای رسیدن به یک مراد و یک مقصود، از پیش تعیین شده بود و اگر این تلاش را از دست بدهی و به آرامش برسی، خواسته های تو نثار پایت خواهند شد. تا هنگامیکه ما در جستجوی مراد هستیم، آنقدر نا آرامی داریم که ممکن است مقصود و مرادمان از کنار ما عبور کند و ما او  را نبینیم.

۹) ما در دوستی همواره طالبِ عشقِ یار و مهربانی او هستیم و هر نامهربانی کوچک ما را فسرده میکند. بنا را بر جور یار بگذاریم، یعنی هیچ انسانی را مطلق نکنیم و برای یافتن یار ایده آل دست و پا نزنیم و او را همانگونه که هست با جور و مهرش بپذیریم.  دراین حالت آرامش خواهیم دید که همان یار نازگر؛ چون عاشق زار، خود بسوی ما خواهد آمد.

۱۰) مولانا که در قونیه (غرب) می زیست، شمس تبریزی  را خورشیدی میداند که از شرق یعنی تبریز طلوع کرده و ماه و ستارگان، با آمدن این خورشید از وجود حقیر خود شرمنده شدند.

 

پرنده ای که بر روی تُنگ ماهی نشسته بود به ماهی گفت:

پروزار کن، سقف قفست پاره شده است

اما او نمی دانست که ماهی نمی تواند خود را تغییر دهد

«اما ما که انسان هستیم، پس می توانیم خود را تغییر دهیم»

 

 

سه شنبه 20 8 1393 15:4
X