معرفی وبلاگ
خداوندا؛ ميخواهم هماني شوم كه تو خواهي / نه هماني كه شوي برايم و من ميخواهم ! / خواهان آنم كه شوم برايت و تو خواهي / خواست من همان شود كه تو ميخواهي............................. *************************** منم آن شاعر تواب كه در آخر عمر / روي قله ي پر از قافيه ها / و تو مسجدي پر از خاطره ها / گاهي سجده و گاهي يه نيم نگاه / و بدنبال پر از حساي خوب / با لغاتي كه نشان دهد يادي به اوست / بنويسم شعري نو رو چكنويس / تا خدا گويد : تو اي بنده من / تو در اين جاي قدمگاه / فقط از ما بنويس ( تنظيم: داريوش دوسراني )
دسته
جبهه و سنگر
محرم و صفر
حرفهای دین 3
راه ولایت
ادبستان
معلم و آموزه هایش
نماز ستون دین
رایانه، موبایل و فنی
حرفهای دین 2
حرفهای دین 1
هنر زنان ایرانی
دل نوشته ها : 2
پزشکی و سنتی
فرهنگی و آموزشی
دل نوشته ها : 1
سیر و سیاحت
خبر و ورزش
از هر دری سخنی
لینکستان
دنیای SMS
بیمه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 106655
تعداد نوشته ها : 145
تعداد نظرات : 165
Rss
طراح قالب



به نام خداوندی که عشق ورزیدن را

با امید به بنده اش داد


پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت

 

دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را تو سزاوار نیستی، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد، تو همانی هستی که بر کشتی پدرت سوار نشدی، خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را به پدرت پشت کردی و به پیمان و پیامش نیز، غرورت ترا غرقت کرد، دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها

 

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شودخدا را خالصانه تر صدا می زند؛ تا آن که بر کشتی سوار است، من خدایم را لابه لای توفان یافتم و در دل مرگ و سهمگینی سیل

 

دختر هابیل گفت: ایمان پیش از واقعه به کار می آید، در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی؛ هر کفری بدل به ایمان می شود، آن چه تو به آن رسیدی؛ ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست

 

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند در امن بوده اند و خدایی کجدار و مریز دارند؛ که به بادی ممکن است از دستشان برود، من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم، خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آ ن را از کفم نمی برد

 

دختر هابیل گفت : باری، تو سر کشی کردی و گناهکاری؛ گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد

 

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد؛ شاید آن خدا که مجال سر کشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!

 

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید، شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد؛ اما نام عصیان تو دلیری نبود؛ دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر، مجال آزمون و خطا این همه نیست

 

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن، به شاخه های؛ پیش از آن که دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد، گاهی برای رسیدن به خدا از پل گناه باید گذشت؛ من این گونه به خدا رسیده ام، راه من اما راه خوبی نیست، راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!

 

پسر نوح این را گفت و رفت

 

دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟


با تشکر : داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

ایسنتاگرام: hichkasbamannist




دسته ها :
سه شنبه 9 9 1395 11:45
X